For all that you do.
I'll kiss you and hug you
'Cause you love me, too.
To teach you to play,
So smile 'cause I love you
On this Mother's Day
واااااي روز مادره،
آره حق دارند كه اينجوري به تب و تاب افتادند آخه مادره، آخه عزيزه، آخه بزرگه
اما من پس چي كار كنم؟
براي كي بايد هديه بگيرم؟
تازه اگه هديه گرفتم كجا بايد بهش بدم؟
خوش به حالتون كه ....
اما ... اما امروز پنجشنبه است، ميان پيشت، ميدونم كه ديگه چيزي نمي خوري، اما يه جعبه خرما، يه سيني ميوه، براي مهمونات مي يارم، سجدامو هم همونجا كنارت پهن ميكنم
دستامو مي گيرم سمت آسمون براي آمرزشت دعا ميكنم بعد مي يام خونه برات مي نويسم
به ياد چشمانت افتادم، چه با شوق همسفرم شدي، نمي دانم آيا من رفيق نيمه راه بودم يا تو كه در آغاز شادماني ام اينگونه عزادارم نمودي
اي زيباترين واژه هستي! اي همه خوبي بگو با تنهايي شبها و روزهاي بي كسي ام چه كنم؟ شايد باور نكني اما اين خانه هميشه بدون تو رنگ غم دارد و دلواپسي.
لبخند كمرنگمان هم بي وجودت خالي از رنگ مي شود.
چند سال از رفتنت گذشته، رفتن نابهنگامت و من با اين دل ناماندگار كنار نيامده ام، با اين دلي كه گاه و بيگاه سراغ مهرباني هايت را مي گيرد، تقصير من نيست... اين دوستان نامهربان چه با شوق از محبت و عشق مادر سخن
مي گويند
با اين وجود ميگويي بيقرار نشوم؟
تو رفتي و من در هضم اين غم بزرگ مانده ام
اينجا هنوز به تو محتاجند. هنوز اين كشتي به ساحل مقصود نرسيده. چه زود در اين درياي طوفاني تنهايمان گذاشتي.
چه دلتنگم، نيمداني چقدار براي شبهاي جمعه براي جعبه شيريني و ميوه هاي نوبرانه پدر، براي آن دور هم نشستنها....
چه زود
چه تلخ پر كشيدي.....
هرچند كه دست تقدير منو از دامن پر مهرت جدا كرده، هرچند كه من چيزي جز غم و اشك جدايي نثار چشماي قشنگت نكردم ،هرچند كه نمي تونم دستهاتو كه هميشه نوازشگرم بودن با اشكام بشورم،هر چند كه قادر به بوسيدن پاهاي صبورت كه صدها بار تا صبح آرامگاه من بوده نيستم ، هرچند كه فقط با بچه گي هام چيزي جز اضطراب به قلب پاكت هديه نكردم و ......
وهرچند كه دورم و از لمس گرماي وجودت محروم ،اما بدون كه گنجشك كوچيك قلب من هميشه بي قراره برات ، اگه روزي باشه و تو نباشي مي ميره ، تنها و بي كَس. نباشم اگه نباشي.
هرچند كه يه دنيا از هم دور افتاديم اما تا آخر دنيا هم كه برسم تو عشقم بودي و خواهي بود واي به حالم و به روزي كه از اين عشق توبه كنم.
تو هستي هميشه، مي دونم ، احساس مي كنم نه اطمينان دارم و كافرم اگه به بودنت ايمان نداشته باشم.
مي بوسمت از راه دور ، هزاران بار. اما خدايا اين چه عطشيه كه تمومي نداره ؟!اين چه تشنگيه كه سيرابي نداره؟! فكر مي كنم از دوريت استسقاء گرفتم ،اما فداي سرت . اين تلافيه نعمتي بود كه داشتم اما شايد خيلي وقتا قدرشو ندونستم.
من دلم به دبدارت خوشه ، به دبدارهاي شبونمون ، به خوابهام، نكنه يه روزي ازم دريغش كني كه گنجشكك قصه از غصه مي ميره.
مامان قشنگم، عزيزتزينم، مهربون تربنم،فرشته من
با ذره ذره وجودم و با تمام عشقي كه بهت دارم مي گم روزت مبارك. خدايا كه مهربونترين مهربونايي به بزرگيت قسمت مي دم كه برام حفظش كني.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.
به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.
و اي كاش............ ......... ...
هوالحيّ
خواستني با تمام وجود
... هر چیزی راکه با تمام وجودت دوست بداری ازآن توخواهدبود (1) استخراج از كتاب تعاليم حق (جلد دوم)
پس چرااغلب انسانها با دنيايي ازآرزو وخواسته و قصدهای برآورده نشده رو به روهستند.احتمالا ًبا خواندن جملهی بالا ازخودمان می پرسیم چرا همهی عمرمن در حا ل دویدن به دنبال چیزهایی که دوست دارم می گذرد و دراکثر اوقات تنها حسرت به دست نیاوردن دوست داشتنیهایم با قي ميماند.گاهی اوقات با این جمله که حتماً خدانخواسته وحکمتی درآن بوده خود را راضی می کنیم، اگر هم کمی بیشتر با خودمان روراست باشیم از خدا گلهمند میشویم که مگر چه میشد خواستهمان را برآورده میکردی و یا این چه حکمتهایی است که ما هیچ وقت از آن سر درنمی آوریم؟!
خداوند به قوانين خود احترام ميگذارد و به آنها عمل ميكند و جمله ابتداي متن يكي از همين قوانين است. یعنی آنچه را با تمام وجود دوست بداریم حتی اگر بر خلاف حکمتش باشد به ما می بخشد. اگرچه خوشا به حال آنکه نه تنها پذیرای خواست و حکمت خداوند است بلکه پیوسته در حال جستجو ویافتن آن است.
در این جمله دو کلید بنیادی ارائه شده است. کلید اول، با تمام وجود دوست داشتن است وکلید دوم خود دوست داشتن .
ما در عموم اوقات خواسته ها راباتمام وجود خود دوست نداریم، بلکه برعکس با بخشی از وجود خودآنهاراانکار می کنیم. این تضاد اگرچه درنگاه ظاهری و اولیه آشکار نیست اما تنها با کمی تأمل و جستجو پیدا میشود. خواستهای کلام، ذهن، جسم، افکار و اندیشه، هوشیاری و روح. بیشک انتظار نداریم که یک مرکز عمل کننده با دریافت تعدادي از فرمانهای ضد ونقیض بتواند خروجی مناسبی داشته باشد.
به عنوان مثال با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن یکی از علائم چندگانگی ما در خواستها یمان است . اگر خواستهای داریم و همزمان رسیدن به آن را غیرممکن میدانیم، بخش برنامهریزیکننده وجودمابادریافت هردوخبر به برنامهریزی میپردازد. برای ورود آنچه دوست داریم به زندگیمان، باید شورای وجود ما شامل ذهن، کلام و روح ما ورود آن را به زندگیمان تأیید وتصدیق کنند.اگر شفایمان ویا شفای عزیزی را خواستاریم باهر بیماری لاعلاج یا صعب العلاج آن را برای قدرت بیکران خداوند دور و غیر ممکن ندانیم در برابر قدرت بی نهایت آن یگانه، خواست کوچک و بزرگ معنی ندارد.
واما کلید دوم یعنی دوست داشتن :
دریک کلام میزان ومحک ما برای دوست داشتن، میزان از خودگذشتگی ما در برابر خواستن آن چیز است. هر چیز بهایی متناسب با خود دارد، اما نه بهایی ظاهری و مادی. اگر برای خواستن چیزی حاضر نیستیم ذرهای از استراحت، عادات، آسایش، آرامش، خوردن، خوابیدن و از هر چیز کوچک و بزرگ ارزشمند زندگیمان و از همه بالاتر از خودمان بگذریم، ما هنوز دوست داشتن آن چیز را یاد نگرفتهایم وطعم شیرین آن را نچشیدهایم.برای اثبات این دوست داشتن و از خودگذشتگی نشان بیرونی وجود دارد همان نشانه ای که شکل بیرونی آن قربانی نام گرفته است. قربانی به این معنا که براي آنكه به چيز بزرگتري دست يابيم لازم است از چيز بزرگي، چيزي كه براي ما بزرگ است چشم بپوشيم چیزی که برای ما مهم است وبه آن وابسته ایم قربانی تنها بخشی از قیمتی است که باید بپردازیم تا خواستن خود را عملا نشان دهیم البته مفهوم قربانی چنان وسیع است که بخش اول قانون یعنی با تمام وجود دوست داشتن را نیز در برمیگیرد چرا که در قربانی کردن میتوانیم تردید خود را نیز مبنی برآنکه خداوند خواستمان را برآورده می سازد ویا میتواند برآورده سازد ویا آیا خواستمان را میشنود نیز قربانی میکنیم وبا ایمان به خواست او که بهترین هاست به بخشندگیش امید ببندیم والبته درنزد خداوند همانطورکه یحیی(ع) فرمودند قربانی مطلوب قلبهای پشیمان و گریان ونرم است .
خوشا به حال آن کس که نه تنها برای خواسته اشٰ بزرگترین چیزی که دارد قربانی می کند بلکه خودِ خواسته اش را نیز برای خواست خداوند قربانی مینماید.
میلاد با سعادت حضرت فاطمه (س) را خدمت همه تبریک عرض می نمایم.
*********************************************
در آسمان مکه و در منزل نزول وحي، شوري برپا بود. فرشتگان و حوريان بهشتي هلهله کنان و تبريک گويان به زمين مي آمدند و گرداگرد خديجه حلقه مي زدند و آيه « فتبارک الله احسن الخالقين» را زمزمه مي کردند. آن شب درهاي عرش گشوده شده بود و ليله القدر خدا و تنزل الملائکه تفسير شده و از دامان پاک خديجه، ناز دانه نبوي و گل سپيد احمدي درخشيد.
او که آمد، متولد شد و دل هاي آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بيست جمادي الثاني، زمين و آسمان مکه را نورافشاني کرد. شاه بيت غزل آفرينش، غايت خلقت و ميوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزين نمود. پدر بر دستان کوچکش بوسه زد؛ چرا که او بضعه النبي، همراه و هم راز پدر و ام ابيها بود.
سال روز ميلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل کسا، اقيانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره عصمت، عصاره بعثت، هم کفو ولايت، پيوند دهنده حلقه نبوت و ولايت، بارور کننده درخت امامت، کوثر الهي، قصيده پاکي ها، مثنوي عرفان، غزل خوبي ها، مدافع ولايت، ام ابيها، صديقه کبري، فاطمه زهرا (س) بر همه شيفتگان و ره پويان طريقش تبريک و تهنيت باد.

تقدیم به مامان گل و مهربونم و همه ی مادرای مهربون دنیا
لبخند محبت
(مهدی سهیلی)
من در شتاب زندگی تندسیر خویش
بسیار کرده ام گذر از لحظه های کام
کامی که رهروان طریق مجاز را باور نمی شود
عمری شنیده ام ، با گوش دل ، ترنّم نرم جوانه را
نجوای رود و چشمه و موج و نسیم و برگ
فریاد عاشقانه ی مرغ شبانه را
از برگ و از درخت شنیدم به نیمه شب ، بانگ ترانه را
آنسان ترانه ای که مکرر نمی شود
بوئیده ام بسی عطر هزاران هزار خرمن گل را به هر بهار
در باغ های شب ، بسیار خفته ام لبانم به کام دل بر لاله های لب
آن لب که در خیال مصوّر نمی شود
با چشم آزمند چه بسیار دیده ام ، از لابه لای برگ درختان به نیمه شب
گلبوسه های نقره ای و نرم ماه را ، در بزم روزگار
نوشیده ام ز چشم پر از ناز مهوشان
مستانه ، جرعه جرعه شراب نگاه را
آنگونه می ، که هیچ به ساغر نمی شود
شب های بی شمار ، در نور ماهتاب ، چون تیز پر
در آسمان پر اختر پریده ام
هر جا نشسته ام ريال هر سو پریده ام ، چوم کودان ،
ستاره ی ریز و درشت را ، مانند گل رنگبن مهتاب ، چیده ام
از گونه گون ستاره یکی دسته بسته ام
آن دسته گل که هیچ میسّر نمی شود
در عالم خیال چه شب نشسته ام
بر ابرهای دور
گردم فرشتگان در رقض و در سرور
تن را بسی به چشمه ی مهتاب شسته ام ، در غرفه های نور
من مست کام و ناز بر تختی بلورین پرواز کرده ام تا نقطه ای
که هیچ فراتر نمی شود
اما با این همه زیبایی و جلال
زیبا پدیده ایست که جهان را ،
نگفتنی ،
بالاتر از هر آنچه شنیدیم و خوانده ایم ، نور عنایتیست که با یک شعاع آن
دنیا و هر چه هست برابر نمی شود
بشنو که فاش گویمت ای بار هشیار !
صدها هزار نعمت جاوید روزگار یک خنده ی محبّت مـــــادر نمی شود!

(مهدی سهیلی)
مهر پروردگار و پروردگار مهر
مادر مقدمه ای برای مهربانی که خود سرآمد مهربان هاست و مقدمه ی بارز عواطف بشریست.
مادر ودیعه ی بزرگ الهی است.
عطر او به وسعت همه ی گل ها و باغ های جهان، مهر او به عظمت و تابناکی مهر و همه ی خورشیدهای منظومه ی شمسی است.
آغوش او گرم ترین و آرامش بخش ترین آغوش های بشری است که خداوند مادرآفرین ، آفریده است.
سخاوت صدهزاران حاتم طایی قطره ای از اقیانوس ایثار و سخای مادر است.
دامان مادر پرورشگاه انسانیت و سایه اش پس از سایه ی خداوند والاترین و بالاترین سایه ها است که بر سر فرزندان افکنده شده است.
او هر دم که نفس می زند، ار نفسش عطر عشق و بوی مهر برمی خیزد و به قولی مادر است که با یک دست گاهواره ی فرزند و با دست دیگر جهان را تکان می دهد.
خدای را که چه معجونست مادر و چه آیتی از رحمت واسعه ی الهی است این موجود ناشناختنی.
خداوندا تو به من مهربانترین مادر را عطا کردی متشکرم.
عاشق بی توشه ی تو
مادر گلم روزت مبارک ، دستان مهربونتو می بوسم . الهی همیشه سلامت و شاداب باشی و حضرت زهرا (س) نگهدار همیشگی شما باشد.
الهام تو
عکست تو قاب فنجون
پاهام خسته شده بود , خوابم مي اومد . کم کم داشت يک ساعت مي شد که تو راهرو , پشت در اتاق پذيرايي منتظر بودم تا منیر خانوم رفع زحمت کنه
منیر خانوم ... آره , این منیر خانوم همسایه چند پهلو اونور تر همسایه ماست ... اصلا نمی دونم از کجا اومده . اما دوست مامان و خیلی چیز ها هم می دونه , تازه خیلی هم قهوه دوست داره
هيکلش از بابام هم بزرگتره , موهاي طلايي بلند , لبهاي قرمز کلفت , چشمهاي سياه , يه خال درشت رو گونه , با اون سينه هاي گنده که ميون گردنبندهاي کلفت طلاش تکون مي خوره و دستهايي که تا تکونش مي ده صداي جيرينگ جيرينگ النگوهاش مي آد , وقتی بغلت می کنه , ماچت می کنه و به خودش فشارت می ده . انگار روت درخت چنار انداختن , هیچ صدایی رو نمی شنوی , تا دو روز بوی سیگار می دی و صورتت هم قرمز مایل به سیاه می شه . اما من دوستش دارم . آخه منير خانوم خيلي چيزها مي دونه , تازه خیلی هم قهوه دوست داره
همیشه می دیدم که کلی چیز برای مامان از تو فنجون قهوش تعریف می کنه , یکبار ازش خواستم که برای من هم تعریف کنه . اما ... چه غلطی کردم ... شبیه 'گیدورا' خندید و باز ماچ و ... بهتره یاد آوری خاطرات بد نکنم
ِ
اما اون روز ... انقدر منتظر شدم تا حرفش تموم شد و رفت , مامان هم تا دم درهمراهیش کرد و این همون موقعیتی بود که من می خواستم . یهو از مخفیگام پرتاپ شدم سر میز و فنجون قهوه ... برداشتم و با چشمهای گرد شدم توش رو نگاه کردم
ِ
باورت نمی شه ... میون اون همه خط و پستی و بلندی و ماتیک و ته سیگار ... برای اولین بار ... صورت قشنگت رو دیدم
به همین خوشگلی امروزت بودی ... به همین اندازه مهربون که فکر می کردم ... آخه تو قصه منی و من تو رو به اندازه همه روزهایی که انتظارت رو کشیدم دوست دارم
روزی که دوباره عکست رو تو اون قاب بزرگ خیابون , کنار گلهای قشنگ پارک دیدم ... نمی دونی چقدر به قصه خودم و خودت افتخار می کردم
حتی روزی که فهمیدم مامان شدی و پسر کوچولوت رو از من هم بیشتر دوست داری ... باز هم فقط به قصه خودم و خودت فکر می کردم
حتی امروز که زیریه تخته سنگ , دیگه نگام نمی کنی و دلم برات اندازه اولین محل آشناییمون شده هم به همون اندازه دوستت دارم و می دونم که روزی دوباره ... منیر خانوم میاد و بقیه قصه من و تو رو تعریف می کنه
آخه تو قصه منی و هر بار که قهوه می خورم و صورت ماهت رو تو فنجون می بینم , بیشتر از گذشته دوستت دارم
ِ
ِ
. حتما منیر خانوم دوباره میاد ... پس قرارمون یادت نره ... همون جای همیشگی



















